ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

219

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

پادشاه خشمگين شد . و او را صد چوب تأديب فرمود . شهزاده با خود گفت : اگر تو اين سخن نمىگفتى اين چوبها نمىخوردى ! اين حكايت پادشاه به مواجهه و مشافهه با مولانا بعينها تقرير كرد . مولانا چون به درهء كريالاى 190 بلخ ، پايان كوه سمنگان به خدمت ييسور رسيد ، مورد او را به اعزاز و اكرام و مقدم او را به تبجيل توفى و تلقى نمود و در جنب خود بالاى جملهء امرا و علما و مشايخ جاى داد و ازو فايدهء علمى خواست . مولانا به پاسخ گفت : چگويم كه آن راى انور پادشاه را معلوم نباشد و از بكر فكر خاطر وقاد و ذهن نقّاد پنهان و پوشيده ماند ! ميان داود النّبى و لقمان حكيم يك سال صحبت و يارى بود ، و داود زره مىساخت و لقمان جامه مىدوخت كه از آن معنى هيچ باهم نمىگفتند . چون زره تمام شد داود آن جامها را در قعبى كرد و بر سر ريخت . به فرمان حق تعالى آن حلقها درهم مسلسل و متداخل شدند و بر تن داود زره جامهء تمام آمد . فرمود كه « نعم لبوس لبوس الحرب » لقمان به پاسخ گفت : « الصمت حكم و قليل فاعله » و مولانا را در جنب خود نزول فرمود ، و مراسم كرامات و اقامات تقديم داشت . و گروهى از ائمهء بخارا و سمرقند چون نجم الدين عقيلى و سيف الدّين عصبه و نجم الدّين سمينى و سيف الدّين بخشى و جمال الدّين نسفى به استفحاص و استعلام مولانا نجم الدين فرستاد تا پايهء علوم و مرتبه و درجهء فضل و هنر او استكشاف بنمايند و بدانند كه چند مرده حلاج است . از ايشان هريك مسئلهء اصولى يا فقهى ايراد و القا كردند و ازو جوابهاى موجّه مسكت استماع نمودند . و به خدمت ييسور عرض كردند كه دانشمندى متبحّر متعيّن است ، جامع معقول يونانى و حافظ منقول ايمانى . اعتقاد ييسور در حقّ مولانا افزون شد ، او را نواخته با عهدنامهء مؤكّد به غلاظ و شداد تحليفات ، اجازت انصراف و استيذان انعطاف فرمود . و در اثناى